دیگر ندارم

" آن شبدر ِ چاهار پر ِ " فروغ را که "روی گور مفاهیم کهنه روییده است"

تا ببویم و به این بی اندیشم :

"آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟

آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند

سلام بگویم؟"

یا حس کنم که " لحظه سهم من از برگ تاریخ است "

 

احساس میکنم

دیگر از سر من گذشته مثل آب

آری از من گذشته ای " غریبه ی غمگین " م !

از من گذشته نازنین ... !!!

 


پ.ن : از بس که هیچ کس نفهمیدم . اینروزها ملاقات با مردی که من رو درک میکنه

یا دست کم تظاهر به این موضوع میکنه

شده بخش بزرگی از آرامش روزهام !لبخند