عاشقت که میشوم

زنی در من

فروغ میخواند

{با همان صدای محزون خودش}

 

دلتنگ که میشوم

دستانش را به پاهای کشیده ی لاغر و سردش میکشد

شبیه یک آیین عبادی

به ناخن هایش لاک صورتی میزند

دستهایش راکرم می مالد

بو میکشد

دور زانوهای بغل گرفته اش می پیچد

یک گوشه کز کرده می نشیند

 

یادت که می افتم

سرش را بلند میکند

چانه اش را روی زانو راست نگهمیدارد

و تبسم میزند

 

و دوباره از پشت یک پنجره فرضی

به یک نقطه ی دور دست فرضی

خیره میشود...