از راه رسیده و خسته بودم

لب حوض ماهی ها گربه ای بود

جستی زد و لب دیوار پرید

باله های قرمز از لای دندانهایش بیرون مانده بود

 

چندی بعد

از پنجره سراغ حوض ماهی ها را گرفتم

گربه باز کنار زندگیشان خیمه زده بود

با دست بی رمق به پنجره کوبیدم

گربه جستی زد و دست خالی رفت

 

باخودم گفتم

آی دختر ...

شاخه شوقت را

چه کسی

کی ؟

چید...

 

پنجره خبر میداد

گربه نبود

حوض کمرنگ شده بود ....

 


 

غریب شده ام

آنقدر که حتی

غم غربت یک مسافر غریبه نیز

ابرهای ساده دلتنگیم را

بر آسمان دل پهن میکند

کاش حالا که ابری شد

کمی هم ببارد ....