و در آن اتاق کوچک تاریک
که تنها گواه تنهایی های شیشه ای منست

و در آن احساس مهجور ِ معصوم
که هر بار به صلیبش کشیده ام

حضور روشن تو
به صراحت " مرگ " می درخشید

تو به سان یک دیوار
محکم
درست پشت سر من ایستاده بودی
چقدر نزدیک

ومن
مثل یک بره
مطیع

دستانم با ذهن تو موزون بودند
چشمانم را بستم
تا با نفس هایم به درک بودنت برسم

وتو
گیاه تشنه ای
که در اعماق وجودم ریشه می دواند
جسم سنگی قلبم را
با حوصله
می شکافت و با لذت رسوخ می کرد

تکه تکه میشدم
دیگر کارم تمام بود و هر لحظه
بیشتر به یقین حضورت می رسیدم
چشمانم را گشودم
تا ایمان بیاورم
.....
دود شده بودی
( از اصل ناپدید )


تنها من بودم
در اتاق کوچک تاریک
و احساسی که مصلوب کرده بودم .