چشمهایم

تمام حکایت شنیده های عاشقانه ی من

چشمهایم

دریچه ی باز حقیقت به زندگی

چشمهایم

همان دو میش دور مانده از رمه       -  یا آن دو سگ ولگرد

چشمانم

هر آنچه که هستند

از آفتاب گرم حضور تو نور میگیرند


*************************************

درختان سکوت را دوست دارند

اما پرستو ها همیشه زیر طاقی لانه می گذارند

و دسته ی گنجشکها همیشه در راهند


*************************************

مریم را می فهمم

در آن لحظه که مسیح را در بر گرفته بود

و سربریز

با سکوت پیش می آمد

کاش پیامبر دیگری بدنیا می آمد

آنگاه بی تردید

عشق من معجزتی میشد...