ساعت سه بعد از ظهر نهم خرداد ماه 1389 :

 

 

(( وقتی حتی سلامت رنگ رفتن دارد

وقتی برایم از انار میگویی و دهانت بوی سیب می دهد

وقتی دنیا اینقدر پا پیچم هست که فرصت خیالبافی هم ندارم

چطور هنوز امیدواری  به اینکه فریب خواهم خو.........  ))

 

قلمم به سکسه افتاد . بقیه اش نیومد ...

 

(( آرامش ... لذت ِ  خوش ِ  آرا....))

 

قلم باز به سکسکه می افته ، دلخور نگاهش میکنم :     

-  چت شده ؟؟؟؟  راه نمیدی ... یاری کن ... رفیق باش ... پا باش

 

(( منمهم دلم می خواست   تو   اولین و آخرین بشی

منهم دوست داشتم تا کودکانه برای دلم قصه شاهزاده و دختر شاه پریون و قصر آرزو رو بخونم

دل بخواهم بود  آن اجاق سرد را آتش می کشیدم

و به تن عریان شب هایم ....))

 

قلم باز هم ایستاد

دیگر ذهنم از هر عابری خالی بود

کاغذ ها رو پاره کردم چشمهام رو بستم کمی مکس میکنم ؛

  دیگه نمی جورم   صبر میکنم تا خودش بیاد

 

(( در من دختر معصوم اشتیاق

سالهاست که زندانیست

لبانش را دوخته ام

چشمانش را بسته ام

گوش هایش را کیپ گرفته ام

 

اما برایش یک صومعه زیبا ساختم

تا هر بار به در و دیوار طلائیش نگاه میکند

دلش باز شود

و هر وقت گمان می برم دلتنگ است

 

محکم در آغوشش می کشم

آرام آرام می بوسمش

و گهواره وار   تکانش میدهم

تا بخواب برود ؛

تا زیاد ببرد

 

ولی هنوز در نیافتم ،  که با اینهمه

 

چگونه   حتی عبور یک شب پره را هم از باغچه ی همسایه

 

میفهمد

 و بهم میریزد  ))

 

ساعت 4 بعد از ظهر نهم خرداد ماه 1389

 

قلمم دیگر آرام گرفت

و روی کاغذ افتاد....