دیشب توی تختخواب زحمت کشیدم و اندکی اراجیف نوشتم :

 

 

پنهان نشو عزیز

من چشم میگذارم

و تا نخواهی پیدایت نخواهم کرد

اما

نوبت به تو که رسید

چشمانت را خوب باز کن

مسیر رفتنم را بخاطر بسپار

آنوقت

اگر     توانستی

 

-          همان دختر روشن عشقو اشتیاق را دوباره پیدا کن

 

 

دو دقیقه بعد :

 

 

 

باشد

قبول

صبر تو سرشار ، لبریز

اما

هروقت آمدی

با یک بوسه لب سوز

لبهای سرد شکایت مرا بدوز

 

 

پنج دقیقه بعد:

 

 

 

نگاه کن

میبینی؟؟؟

آن دخترک معصوم ِ مهجور

که هر روز مصلوب میکنم

تا هرشب پارسا وار عبادتش کنم

همه ی اشتیاق من است

 

 

کاغذ و قلم رو سوت کردم یه گوشه و لالا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

خواب دیدم

زایمان کردم . اونهم یک پسر . خیلی عشقولانه میگیرمش بغلم و میگم :

      چون منم مثل حضرت مریم بچه دار شدم اسمش رو میذارم مسیح

 

 

 

پ . ن :     شاید نمی دانی که انتظار مرا تشنه نخواهد کرد ... سیرم میکند

 

 

نطق آخر :  قدم نورسیده ام مبارک باشه ... چشم و دل پدر بزرگشون روشن