لکاته های شهر ِ تو

با آن چشمان ازهم دریده و حریصشان

هر روز ساعتها ،دزدکی و از پشت پنجره

به سرتا پای من خیره میشوند

جانِ دلم !

آنها بر تن ِمن عریانی احساس تو را می نگرند

حالا باز بگو

                 " هرگز دوستم نداشتی "