و آخر یکروز

پشت یکی از میزهای همین کافه

من با حسی رئال

به حضور ِ همیشه ی پوک و خیالی ت

خیانت می کنم ...

*********************************************

دستهایش

چشمهایش

تُناژ کُمیک صدایش

هیچکدام به مجنونهای قصه های کودکی م نمی ماند

اما

وای از لحن عمیق " دوستت دارم  " هایش !

 

********************************************

قانون های عاشقانه ی زنانه م را بهم می ریزد

مردی که دوست داشتن بلد است

می فهمد

همیشه حرفی برای گفتن دارد

و پاکدامنی م را می ستاید ...