دست های من خالی

دست های تو سردند

و سیلی را همیشه از آنی میخوریم

که به ظاهر بی آزارتر می آمد

 

چشمان من غمگین

چشمان تو تاریک

و چشم بندی ها را همیشه آنی میکند

که به ظاهر شریف تر می آمد

 

پرهای من بسته

پرهای تو انگار خسته

و راه آسمان را بروی هر دوی ما

آنی میبندد

که بیشتر آواز ِ پرواز برایمان میخواند

 

 

میبینی رفیق

دارم سکوت انگار هزار ساله ات را معنی میکنم

من هم

دارم کم کم

 به سکوت عادت میکنم ...