انگاری که

توی مشتش رو کرده بود پر دونه

 

همونطوری بسته و گره خورده گرفت سمتم

 

نیگاش کردم

نیگام کرد

دستش رو آورد جلو تر     

-          یعنی بیا  -

 

 

 

بازم نیگاش کردم

تو دلش یه چیزی پیچید که تو چشماش برق افتاد

 

دلم لرزید

 

دو تا قدم اومدم عقب تر

دستش رو جلو تر آورد

 

 

اومدم و نشستم رو شونه اش

سرم رو آوردم دم گوشش

 

چیزی نگفتم و پریدم

 

برق از نگاهش پرید

-          انگاری گفت "  اَااااا ه   "

 

 

نه   صدایی ازش شنیدم

 

نه   مشتشو که حالا باز شده بود می دیدم

 

 

 

ولی از همون اول هم می دونستم

 

 

                                                 دستاش خالی بودند  ...